close
تبلیغات در اینترنت
بد سرپرست

یک خاطره

شنبه 01 اسفند 1394
18:27

سلام

خواستم

یک خاطره از امروزم رو براتون تعریف کنم

نمیدونم چطور بگمش آخه خیلی به موضوع وب مربوط بودناراحت

.

.

.

.

.

.

.

"امروز بعد از پایان کلاس زبانم منتظر بابام بودم  .بابام یکم دیر کرد (در حد یک ربع) توی حیاط منتظر بودم که یک خانم و با 3 بچشون از جلوی در آروم رد میشدند (یک دختر نوجوان <یک پسر بچه در حال گریه<یک بچه بغل مامانش)

خب ...

پسره گریه میکردگریه مثل اینکه از مامانش چیزی میخواست ولی مامانش نمیخواست بهش بده هی مامانه دعواش میکرد آخر جلوی مغازه کنار آموزشگاه ایستادند ناگهان مادره بدجور زد تو صورت پسرش

چرا؟؟؟

 

بعد فکر کنم از بینی بچه خون آومد ولی مادره بهش فقط یه دستمال داد  و گفت بهش نزدیک نشه

اما

.

.

.

.

.

پسره یه کم نزدیک به مامانش میشد مادره یکی میزد تو گوش پسره آخه چرا؟؟ بچه داشت ضجه میزد اما مادره و دختره هیچ عکس العملی نشون نمیدادند  حتی اونو از خودشون دور میکردند

 

بچه بدبخت  وقتی اومدم خونه با یاد آوردن اون  خاطره و اون اتفاق یاد یک کلمه افتادم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

بدسرپرست


موضوع:"جامعه عاری از خشونت و توام با صلح وارامش
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به جامعه ایده آل است. || طراح قالب avazak.ir

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا